حكيم ابوالقاسم فردوسى

949

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

همى ز ايدر امشب نخواهد گذشت * سخن گفتن و راى بسيار گشت براهام گفتش كه رو بىدرنگ * بگويش كه اين جايگاهيست تنگ جهوديست درويش و شب گرسنه * بخسپد همى بر زمين برهنه بگفتند و بهرام گفت ار سپنج * نيابم بدين خانه آيدت رنج بدين در بخسپم نجويم سراى * نخواهم به چيزى دگر كرد راى براهام گفت اى نبرده سوار * همى رنجه دارى مرا خوار خوار بخسپى و چيزت بدزدد كسى * ازان رنجه دارى مرا تو بسى به خانه در آى ار جهان تنگ شد * همه كار بىبرگ و بىرنگ شد به پيمان كه چيزى نخواهى ز من * ندارم بمرگ آبچين و كفن هم امشب ترا و نشست ترا * خورش بايد و نيست چيزى مرا گر اين اسپ سرگين و آب افگند * و گر خشت اين خانه را بشكند بشبگير سرگينش بيرون كنى * بروبى و خاكش بهامون كنى همان خشت را نيز تاوان دهى * چو بيدار گردى ز خواب آن دهى به دو گفت بهرام پيمان كنم * برين رنجها سر گروگان كنم فرود آمد و اسپ را با لگام * ببست و بر آهخت تيغ از نيام نمد زين بگسترد و بالينش زين * بخفت و دو پايش كشان بر زمين جهود آن در خانه از پس ببست * بياورد خوان و به خوردن نشست ازان پس ببهرام گفت اى سوار * چو اين داستان بشنوى ياد دار بگيتى هر انكس كه دارد خورد * سوى مردم بىنوا ننگرد به دو گفت بهرام كاين داستان * شنيد ستم از گفتهء باستان شنيدم بگفتار و ديدم كنون * كه بر خواندى از گفتهء رهنمون مى آورد چون خورده شد نان جهود * ازان مى ورا شادمانى فزود خروشيد كاى رنج ديده سوار * برين داستان كهن گوش دار كه هر كس كه دارد دلش روشنست * درم پيش او چون يكى جوشنست كسى كو ندارد بود خشك لب * چنانچون توى گرسنه نيم شب به دو گفت بهرام كاين بس شگفت * بگيتى مرين ياد بايد گرفت كه از جام يا بى سر انجام نيك * خنك ميگسار و مى و جام نيك چو از كوه خنجر بر آورد هور * گريزان شد از خانه بهرام گور بران چرمهء ناچران زين نهاد * چه زين از برش خشك بالين نهاد بيامد براهام گفت اى سوار * بگفتار خود بر كنون پاى دار تو گفتى كه سرگين اين بارگى * بجاروب روبم بيكبارگى كنون آنچ گفتى بروب و ببر * برنجم ز مهمان بيدادگر به دو گفت بهرام شو پايكار * بياور كه سرگين كشد بر كنار دهم زر كه تا خاك بيرون برد * وزين خانهء تو بهامون برد به دو گفت من كس ندارم كه خاك * برو بد برد ريزد اندر مغاك تو پيمان كه كردى بكژّى مبر * نبايد كه خوانمت بيدادگر چو بهرام بشنيد ازو اين سخن * يكى تازه انديشه افگند بن